درود

امروز روز دلنشینی بود؛ یه جور خاصی دوستش داشتم؛ خیلی ها دلمو شاد کردن، منم سعی کردم به خیلی ها انرژی مثبت بدم...لبخند

این شعر رو امروز یه جا خوندم؛ اما شاعرش رو نمیدونم کیه؟! لطفاً اگه کسی اطلاع داره بگه تا اسم شاعر رو هم بنویسم اینجا:

 

یک نفر هست که از پنجره‌ها

نرم و آهسته مرا می‌خواند

 

گرمی لهجه ی بارانی او

تا ابد توی دلم می‌ماند

 

یک نفر هست که در پرده شب

طرح لبخند سپیدش پیداست

 

‌مثل لحظات خوش کودکی‌ام

‌پر ز عطر نفس شب‌بوهاست

 

‌یک نفر هست که چون چلچله‌ها

روز و شب شیفته پرواز است

 

توی چشمش چمنی از احساس

توی دستش سبد آواز است

 

یک نفر هست که یادش هر روز

چون گلی توی دلم می‌روید

 

آسمان، باد، کبوتر، باران

‌قصه‌اش را به زمین می‌گوید

 

یک نفر هست که از راه دراز

باز پیوسته مرا می‌خواند

 

قلب

 

یکی از دوستان هم که خیلی لطف داره نسبت به بنده و وبلاگم و شاید راضی نباشه اسمش رو اینجا ذکر کنم، مطلب زیبایی رو برای «سرای امید» فرستاده که با کمی تغییر در ادامه مطلب آوردمش.

 

زندگی مار و پله است! ...


زندگی مار و پله است! متفکر

همه ما وقتی کوچک بودیم مار و پله بازی می کردیم، یادته چقدر هیجان داشت؟! می تونی تصور کنی دوباره داری به این بازی ادامه می دی؟ آره تو زندگی واقعی! فکر نمی کنی که زندگی واقعی هم یه جور مار و پله ست؟سوال

اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی، هم مار داریم، هم نردبون. بعضی وقتها باید اونقدر صبر کنی تا شش بیاری و بتونی بازی رو شروع کنی. شاید سالها زندگی کنی ولی هیچ وقت نتونی شش بیاری. این شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب می کنی.خیال باطل

شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن. شاید اولش یک آوردی، یا شاید پنج، یا دوباره شش آوردی. نباید از اینکه یک آوردی حالت گرفته شه، و نه از اینکه شش آوردی خوشحال باشی. از کجا معلوم با همین یک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که مجبور شی دوباره از اول شروع کنی؟ چه بخوای چه نخوای، سر راهت هم مار هست هم نردبون! اگه مار نیشت زد خودتو نباز؛ دوباره می تونی شروع کنی.

چند تا نکته وجود داره:مژه

1) قانون این بازی اینه که هیچ وقت از صفحه بیرون انداخته نمی شی مگه که خودت بخوای بازی رو نیمه کاره رها کنی.

2) شروع که کردی باید تا ته بازی رو بری. حالا بستگی به خودت داره که چقدر اراده ات رو جزم کنی که ادامه بدی.

3) ولی اینو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نیش بزنن، باز می تونی به خونه آخر برسی! مهم چه جور رسیدنه.

اون طرف قضیه رو هم ببین؛ ممکنه یه عدد کوچک و ناقابل مثل یک تو رو از یه نردبون بالا ببره که خیلی جلو بیفتی. ولی باز هم مواظب باش دست و پاتو گم نکنی؛ چون هنوز هم سر راهت مار هست که نیشت بزنه.

4) فقط باید با تحمل و تأمل جلو بری؛ وقتی هم به خونه آخر رسیدی دمت گرم. به یه هدفت جامه عمل پوشاندی... پس دوباره تاس رو بنداز که برای رسیدن به هدف دیگه دست به کار شی.

 

حالا دیدی چرا می گم زندگی مثل مار و پله می مونه؟ نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا مار نیشت زده ولی امیدوارم هر بار نیشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی.

 می دونم که جا نزدی. می دونی اگه مار نبود نردبون معنی نداشت؟ امیدوارم زندگی ات همیشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی واسه دیگران؛ و این رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو بندازی محدوده. چون همه می خوان تو این بازی شرکت کنن. پس درنگ نکن و تاس رو بنداز.چشمک