با عرض سلام و ادب

این دو روزه حسابی رفتم تو حس و حال کودکی؛ دلم برای اون روزای بی دغدغه تنگ شده؛ این قطعه شعر از هم استانی عزیزم آقای حریری جهرمی رو تقدیم میکنم به اونایی که دلشون هنوز رنگ معصومیت و پاکی داره:

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

درس‌های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و کلاغ
روبه مکار و دزد دشت و باغ

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن میدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پر از تصمیم کبری میشدیم



پاک‌کن‌هایی زپاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه‌هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش‌خش جاروی با پا روی برگ

هم‌کلاسی‌های من یادم کنید
بازهم در کوچه فریادم کنید

هم‌کلاسی‌های درد و رنج و کار
بچه‌های جامه‌های وصله دار

بچه‌های دکه خوراک سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ‌ها که بودش روی دوش

ای معلم یاد و هم نامت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی‌ترین احساس من
بازگرد این مشق‌ها را خط بزن

 

یه سؤال: از یه دیدگاه کلی ما آدما فرشتگانی هستیم که از بارگاه الهی سقوط کردیم؛ با یه دیدگاه دیگه موجوداتی هستیم که از نسل شامپانزه تکامل یافتیم. شاید این وسط نظرات دیگه ای هم باشن ولی غالب برداشت بشریت همینه. میخوام ببینم نظر شما چیه؟ چه ایده های دیگه ای رو مطرح میدونید؟

 

... و اما؛

رنجنامه یک نوجوان 15 ساله: وقتی یه صحنه ماچ و بوسهخجالت از کانالهای ماهواره ای پخش میشه همه اعضای خونواده چهارچشمی منو نیگا میکنن، انگار که من دارم اون صحنه رو بازی میکنم!

 

میگن که «بیا زندگی را بسازیم نه با زندگی بسازیم»!

بساز باشیم؛ بدرود.