درود و سلام و وقت بخیر

امیدوارم هرکی میاد اینجا، لحظه به لحظه ی زندگیش شاد و سالم باشه و اونقدر خوشبخت بشه که دلش همیشه شیرین عسل باشه. دم عید هست و میدونم هرکس دل مشغولی های خودشو داره. برای سال جدید هم هر کسی برنامه ای تو ذهنش چیده... شاغل شدن، رشد معنوی، افزایش درآمد، ازدواج، دوستی های بیشتر، تغییر مکان، ادامه تحصیل، مهاجرت... امیدوارم تمام بهترین آرزوهای شما دوستای گلم تو سال جدید برآورده بشن؛ آمین.

هفته ای که گذشت، اتفاقات مختلفی رخ داد که مهم تریناش رو ثبت میکنم؛ روز شنبه خونه تخلیه شد که قبلاً گفتم. یه سری کارهای اداری جهت تسویه حساب و بانک و بنام زدن امکانات خونه رو انجام دادم که باوجود ازدحام زیاد در ادارات شکرخدا تا ظهر انجام شد. روز یکشنبه پیگیر یه سری امورات تو اداره ثبت بودم؛ متأسفانه هربار به اونجا گذرم میفته به چشم میبینم که افراد در حرف و عمل از رشوه دادن و پارتی بازی یاد میکنند؛ وقتی دقیق میشی میبینی که سیستم آشفته بروکراسی اداری، با همین بی نظمی و بی قانونی «به عمد» راه را برای اجحاف حقوق مردم باز گذاشته است. خدا کند روزی بیاید که ما اصلاح شویم و فارغ از هر آیین و ادعایی، اول از همه باوجدان باشیم؛ آمین.

یکشنبه صبح ترافیک شهر آزاردهنده بود و اگر مجبور نبودیم ترجیح میدادم بیرون نروم؛ نزدیکای ظهر توی همت شمالی یه باره یه راننده نوجوون بدون گواهینامه با یه پیکان سفید در حالی که به سرعت دنده عقب میرفت تا یه مسیری که اشتباه رفته بود رو اصلاح کنه، در شرایطی که به دلیل حرکت در جهت خلاف دید من و همراهم اصلاً متوجهش نشده بودیم، به ماشین من برخورد کرد و رخش خوشگلم مصدوم شد. یه پسر روستایی بنام رضا پشت فرمون بود که اهل کهمره سرخی بود و پدرش هم همراهش بود. هردوشون انسانهای بسیار ساده ای بودن. برای اینکه مشکلی بخاطر نداشتن گواهینامه براش پیش نیاد، توافق کردیم که عموش رو به عنوان راننده معرفی کنیم. تا عموش و پلیس اومدن و از صحنه خارج شدیم یک ساعت و نیمی شد. برگشتیم خونه بابا و قرار شد دوشنبه بریم بیمه؛ هم بیمه ماشین اون که مقصر بود، هم بیمه من مال شرکت بیمه ایران بود. خدا رو شکر تنها 4 روز قبل از انقضای بیمه اش به من زده بود؛ جالبه که سابقه تصادف قبلی هم داشت. خدا رحم کنه به نفرات بعدی؛ آمین.

دوشنبه و سه شنبه صبح کلاً به پیگیری تصادف و تعمیر ماشین گذشت و یه بخش از کار بیمه هم به دلیل ازدحام بیش از حد به بعد از عید موکول شد؛ از پارسال که به دلیل یه تصادف وحشتناک مجبور بودم مرتب پیگیر تعمیر ماشین باشم و حسابی به فوت و فن کار ماشین آشنا شدم، خیلی از کارهای ماشینو خودم انجام میدم. یکی از کارهایی که خوب یادش گرفتم صافکاری بدنه ماشین هست که این دفعه هم خودم انجامش دادم. البته تصادف آنچنان شدیدی نبود ولی برای همین کار بین 500 تا 700 هزار تومن دستمزد ازم میگرفتن. در همین بین، یه مشکل مکانیکی کوچولو هم توی ماشین پیدا شد که باز عمده ی کارش رو با راهنمایی گرفتن از چند نفر که وارد بودن انجام دادم. با اینکه زیاد دور درس و کتاب بودم ولی از همون بچگی از کارهای فنی هم خوشم میومد و از پسشون برمیام. امیدوارم خدا همیشه به هممون توان بده که از عهده کارهای خودمون بربیایم و تاجای ممکن منتی سرمون نباشه؛ آمین.

چهارشنبه و پنجشنبه به خرید عید، گذران اوقات تنهایی در کاشونه، نقشه برداری از زمین خونه، نت گردی، ثبت نام در سامانه جذب، آب دادن به باغچه ها، رسیدگی به تز دانشجویان ارشد، اصلاح و تأیید پروف دو تا از مقاله ها و گشت و گذار در شهر گذشت. دیروز پسرعموم زنگ زد و ازم خواست استاد راهنمای پروژه اش باشم؛ ارشد سراسری دانشگاه شیراز میخونه و قهرمان ورزشی هم هست. آخر هفته آینده هم مراسم عقدش هست. ماشالله تو همه زمینه ها اکتیو و بااستعداد عمل میکنه. بهش قول دادم تو فیلمبرداری مراسمشون کمک بدم. ازش خوشم میاد؛ در کنار فامیل و همخون بودن، انرژی مثبت زیادی به آدم میده و مصداق این هست که میگن درخت هرچه پربارتر، افتاده تر. خوشبختی اون و همه جوونای پاک این سرزمین آرزوی قلبیمه؛ آمین.

امروز صبح، بااینکه دیشب دیروقت خوابیده بودم، زودی پاشدم دوش گرفتم و رفتم سمت خونه قصردشت که بهش میگم «کاشونه». یه سری وسایل و زیرانداز و خوراکی هم باخودم برده بودم. هوا زیاد سرد نبود و ترجیح دادم توی حیاط بشینم. دلیل اینکه رفتم اونجا این بود که از اداره برق قرار بود بیان بازدید کنتور و یحتمل تعویض اون با این کنتورهای دیجیتال جدید. جای همه رو خالی کردم؛ هوا که به دلیل واقع شدن اون مکان در وسط باغات وسیع شیراز ملس بود، پرنده های متنوعی هم که روی درخت ها نشسته بودن حسابی چهچهه میزدن؛ کلی خدا رو شکر کردم. خیلی زود طوفان شروع شد و رفتم داخل خونه. طبقه دومش رو بیشتر دوس دارم؛ همونجا توی یکی از اتاقها نشستم و یه کم کارهای فنی انجام دادم. بعدش رفتم به باغچه ها سرکشی کردم؛ درخت بزرگ انجیر که هنوز انجیرهای پارسال هم اون بالاهاش هست جوونه زده و اولین نشونه بهار رو با خودش آورده؛ دوتا درخت ازگیل هنوز تو خواب زمستونی هستن؛ امیدوارم ثمر بدن. چهار تا درخت پرتقال و نارنگی هم هستن که دارن کم کم بهار رو حس میکنن؛ در کنار اینها، توی هر کدوم از باغچه ها یه بوته  پرپشت گل یاس هست که تا حدود پنج متر قد کشیدن و دور تا دور حیاط رو احاطه کردن؛ دلم میخواد زودی گل بدن تا بوی عطر مست کنندشون بپیچه تو فضای خونه. به همشون سرکشی کردم و خوب آبشون دادم. درخت دیگه ای که مشابه این بوته های یاس قد کشیده و فضای بالای سر حوض رو پوشش داده انگور هست که کاملاً در خواب ناز به سر میبره. ازونجایی که تابستون برنامه تخریب و بازسازی این خونه رو داریم و باغچه کاملاً برداشته میشه، از الان دغدغه ام اینه که با این درختها چه کنم؟! خصوصاً که همشون حسابی ریشه دووندن و انتقالشون راحت نیست.

مأموران اداره برق بدقولی کردن و نیومدن و یحتمل کارشون رو موکول کنن به بعد عید. فقط پستچی اومد که نامه های اداره ثبت رو بده به همسایه ها و جالبه در ما رو زد و تصادفاً یه نفر خونه بود تا جوابشو بده! تاظهر موندم و بعدش حوصلم سررفت برگشتم خونه بابا. به داداش سعیدم مرخصی ندادن و مجبورشون کردن برن توی کمپ ستاد استقبال نوروزی شهر تهران فعالیت کنن. دلم براش تنگ شده؛ اگر نیومد، یحتمل هفته دوم عید میرم پیشش. امیدوارم همه جوونایی که سربازن این ایام رو به راحتی و سلامت بگذرونن؛ آمین.

یکی از اتفاقات چند سال اخیر توسعه ی دانشگاه های دولتی و غیردولتی در سطح استان فارس هست؛ شاید کمتر کسی باور کنه که استان فارس که به لحاظ تعداد دانشجو و تحصیلکرده دانشگاهی در سطح کل دانشگاه های کشور از استان های سرآمد به حساب میاد تا قبل از تأسیس دانشگاه صنعتی شیراز که هنوز هم کامل نشده، فقط و فقط یک دانشگاه دولتی بنام شیراز (پهلوی) داشته که قدمتش به چندین دهه قبل برمیگرده! محرومیت استان که تعمد هم توش دیده میشه، ظلمی است که گریبان مردم این شهر رو گرفته و امیدوارم روزی برسه که برای یه لحظه هم شده عدالت رو به معنای واقعیش تجربه کنیم؛ آمین.

به عنوان یادبودی، هرکسی این نوشته رو میخونه باید یه لطیفه خنده دار به شکل کامنت بذاره؛ البته دقت کنین که اینجا خونواده نشسته نیشخند.

انشالله که لـبـخـنـد هرگز از لبتون جدا نشه؛ آمین.