سلام به تحول

اتفاقات چند مدت اخیر سرآغاز دوران جدیدی از زندگیم شده... دیروز برآورده شدن آرزوهای جدیدی رو متصور شدم؛ یه تغییر دیگه... شاید این تغییر یه جور تجدیدحیات باشه.

دیروز ظهر که پس از تحویل گرفتن کلیدها، توی حیاط خونه جدید کنار حوض نشسته بودم، گذشته رو مرور کردم... از اول اولش؛ ازدواج فامیلی مامان و بابا، تولد اولین پسرشون که من باشم، حضور کم بابا تو جمع خونه به خاطر مشغله که باعث شد به پدربزرگ مادریم نزدیکتر بشم، سفرهای متعدد که باعث شدن عمده نقاط ایران رو از نزدیک ببینم، مدرسه، درس، المپیاد، یادگیری زبان انگلیسی در همان سال های نخست نوجوانی، تکراری شدن شاگرد اولی و عادی شدنش برای اطرافیانم، رتبه های اول استانی و کشوری، مهاجرت به تهران همزمان با ورود به دانشگاه امیرکبیر و شروع به تحصیل در رشته کامپیوتر، کشف علاقمندی و استعداد در رشته IT، ورود به دانشگاه خواجه نصیر و تحصیل در رشته ای که باتمام وجود میخواستمش (ارشد IT)، استخدام به عنوان هیأت علمی همین رشته در دانشگاه صنعتی شیراز، پذیرش  در سومین رشته مورد علاقه ام، یعنی مهندسی صنایع برای دوره دکترا، یادگیری تکنیک های کلیدی برقراری ارتباط و انتقال مفاهیم ذهنی، تخصص یافتن در پژوهش و مقاله نویسی، شرکت در همایش های داخلی و خارجی...  اینها خلاصه ای از گذشته ام هستن. بعضی هاش مدام پیش چشممه؛ مثلاً پدربزرگم به من توی علاقمند شدن به علم آموزی و خوشنویسی و هنر خیلی کمک کردن؛ همیشه مشوقم بودن و جالبه ارثیه ای که برام گذاشتن مجموعه نفیسی از کتاب هاشون هست که عمدتاً خیلی قدیمین... شبی که از پیشمون رفتن رو هرگز از یاد نمی برم، چون فردا صبحش کنکور دانشگاه سراسری داشتم و شاید دعای خودش پشتم بود که با یه دنیا غم سرجلسه کنکور نتیجه خوبی گرفتم. خدا رحمتش کنه؛ در حق من بهترین پدری رو کرد، تا ابد به یادشم و دوستش دارم. مدام هم کمش میارمافسوس.

دوست های خوب زیاد داشتم و دارم؛ مدتیه میخوام یه رمان تخیلی برمبنای تجربیات واقعی زندگیم به زبان انگلیسی بنویسم. محور نوشته ها و داستان هاش دوستی هام هستن! بعضی از کاراکترهاش برام معلومن... یه جاهاییش هم داره کم کم تو ذهنم ساخته میشه... امیدوارم وقت و تمرکز لازم برای نوشتنش رو به دست بیارم. اما به این زودی بعیده برسم نوشتن رو شروع کنم...

حالا چی؟! به خودم نگاه کردم... شدم یه روبات که خوراکش اینترنت و درس و کتاب و تحقیق و مقاله است! نمیگم تک بعدی ام چون در طول روز امورات مختلفی رو هم در کنار این موارد دنبال میکنم؛ اما خیلی متنوع نیستن: یه سفر کوتاه، یه تفریح ساده، یه مهمونی... چیزایی که لازمه زندگی اجتماعی اند و همه یه جورایی ناچار به تجربه کردنشون هستیم. محیط اطرافم رو دوست دارم، اما مدتیه یه تغییر جدید میخوام؛ بدون برهم زدن شرایط مساعد فعلی، میخوام یه سرگرمی جدید دست و پا کنم... یکی از چیزایی که توی سال 91 انشالله عملی اش خواهم کرد ساخت و ساز هست که به وقتش ازون هم خواهم نوشت. دلم میخواد یه خونه رو از پایه اونجوری که میخوام و توی خواب دیدمش بسازم... بعدیش، پیدا کردن شریک مابقی زندگیمه؛ از خدا خواستمش و براش مهیام. در کنار اینا، یه شغل متفاوت و جنبی میخوام که روح و جسمم رو عوض کنه؛ یه کار که با تمامی فعالیت های دیگه ام متفاوت باشه... به خیلی از علایقم فکر کردم: مجسمه سازی، طراحی دکوراسیون، قالب سازی و قالب ریزی با مواد مختلف، کار هنری با چوب... از امروز میخوام برم دنبالش. این خودش ذهن و جسمم رو متحول میکنه. از این هفته هم برنامه ورزش و قدم زدن رو دارم دنبال میکنم. زندگی رو دوست دارم؛ هرجور که باشه، زندگیش میکنم؛ مثبت و شاد و امیدوار.

دیروز صبح که برای امورات بانکی تو خیابون اردیبهشت بودم، ییهو آقای دکتر غ. رو همراه با خانمشون دیدم! حتماً میپرسید کی هستن ایشون؟ جناب آقای غ. نگهبان یکی از دانشگاه هایی هستن که در گذشته اونجا تدریس میکردم و به دلیل اینکه خودشون هم دانشجو بودن و علاقه به درس داشتن، بچه ها بهش میگفتن دکتر غ.! یکی از مشخصه های این آقای نگهبان اینه که به دانشجو و استاد و ... خیلی گیر میده و زیادی نگهبان بازی درمیاره! اما دیروز، با دیدنش شوکه شدم! خودش که تیپ اسپورت زده بود، خانمش هم که اولین مورد انضباطی اش روسری توری نازکش بود!  مابقی جزئیاتش بماند! ناخودآگاه این جمله به ذهنم اومد: «مرگ خوبه اما واسه همسایه».

... و شاید شنیده باشین که می گویند، مرد را دردی اگر باشد خوش است.

خوش و بی درد باشید.