سلام

چند روز اخیر حسابی هیجان داشتم؛ ماجراهای مختلفی رخ داد و یه تجربه شیرین قدیمی رو باز به شکل جالبی پیش روم دیدم. دوست دارم این تجربه به شکل کامل و بدون بازگشت رخ بده. بعدش، دیشب خواب دیدم با تمام اقوام پدری ام رفتیم یه سفر تفریحی؛ دور هم صفایی میکردیم؛ دلم کشید...

در به در دنبال لاک پشت غیرآبی (کوهی) هستم؛ اگر کسی سراغ داره حتماً بهم اطلاع بده... ممنون میشم. اگر خدا قبول کنه از شنبه آینده منزل جدیدم تخلیه است و تصمیم دارم واسه تنهایی هام برم اونجا... البته همه میگن بعیده دووم بیاری و زودی برمیگردی؛ نمیدونم! شایدم درست بگن. ولی... سکوت... هوای اکسیژن دار... حیاط باصفا... درخت ازگیل، انجیر، انگور...

یکی از انتقاداتی که به خیلی از ما وارد هست اینه که در هیچ کاری، حتی چیزی که با تمام وجود میخوایمش اراده قوی و پشتکار تمام عیار به خرج نمیدیم؛ نه! ربطی به شیرازی بودن هم نداره... به نظرم زندگی یعنی تلاش برای بهتر شدن، چه معنوی و چه مادی. کاش اگر در نیت مون صادقیم، حاضر باشیم تمام وجودمون رو صرف رسیدن بهش کنیم!

تو هفته ای که گذشت رخش ام رو بردم برای معاینه فنی که برخلاف گفته ی عوام که ماست مالی میکنن، تمامی موارد رو به دقت و با دستگاه چک کرد و توصیه های لازم رو برام با حوصله بیان کرد. من هم فوری رفتم دو مورد ایراد کوچولویی که گفت رو برطرف کردم. خداییش ما ایرانی ها تو زیرساخت های اولیه و ضروری چندان کم و کاستی نداریم؛ فقط فرهنگ و درک استفاده درست از امکانات رو باید ارتقاء داد.

یه ماجرای طنز رو هم دوستم برام ایمیل کرده که عیناً اینجا نقل میشه:

روزی شیخ به همراه چند تن از مریدان مایه دارش حوالی بلوار اندرزگو مشغول دور دور بود. تیپ خفن شیخ باعث جلب توجه نسوان حاضر در محفل دور دور شده بود. به ناگه شیخ که کمی آب انگور نوش جان کرده بود و بالا بود، چشم مبارکش به حوری ظریف اندامی افتاد! پس شیخ شیشه برقی اتومبیل مرید را پایین داد و چشمکی همچین تو دل برو به دختر همی زد و دخترک خنده ملیحی به شیخ نثاره کرد! اما در کمال ناباوری شیخ از دادن نمره تلفن خویش اجتناب نمود! مریدان خشتک بر کف ماندند که یا شیخنا کار را آن کرد که تمام کرد! چه حکمتی در ندادن نمره تلفن بود؟ شیخ پاسخ داد: «همانا دختران آهن پرستند.» او از برای ماشین مرید بر ما خنده زد که اگر فردا با پیکان خودمان او را بیرون ببریم تازه هویت واقعیش معلوم میشود! مریدان چو این سخن شنیدند، به ترتیب حروف الفبا از ماشین پیاده شده دست بر سر زنان و کلاغ پر کنان تا اتوبان صدر رفته از خروجی اول وارد خیابان شریعتی شدند و از پل رومی دوباره به قیطریه رسیدند و در این حلقه تا ابد باقی ماندند!

یکی از دوستان گرامی دیگر هم ماجرای «کشف آتش» رو برام ایمیل کردن که البته این یکی تصویری هست:

ماجرای کشف آتش

دم همتون گرم عینک