سلامی چو عطر خوش آشنایی

از آخرین یادداشتم بیشتر از دو هفته می گذره. دل خودم هم برای سـرای امــیــد تنگ شده بود. امیدوارم توی این ایام به همگی خوش گذشته باشه.

این ترم چهار گروه تدریس برای بچه های ارشد IT دانشگاه شیراز دارم که خودش کلی کار می بره؛ در کنارش یک روز هم برای بچه های کارشناسی مهندسی صنایع درس میدم. تازه با اینکه تدریسم تو صنعتی شیراز رو کنسل کردم، اما بار راهنمایی پروژه ها و رسیدگی به امور پژوهشی حسابی رو دوشم سنگینی میکنه. برام دعا کنید.

یکی از مواردی که توی این ایام حسابی تجربش کردم، بحث کار گروهی و فعالیت در تیم های تحقیقاتی جدید بود که برخلاف یادداشت های قبلیم، در اینجا ازش به دید مثبت یاد میکنم. شکر خدا با همکاران جدیدم داریم به خوبی پیش میریم و این نوید نتایج درخشانی رو میده.

میخوام به زودی چشام رو عمل کنم و از مشکلی که چندین سال هست باهاش دست و پنجه نرم میکنم به امید خدا خلاص بشم. برام دعا کنید. مادرم و رضا و سعید رفتن سفر، الان هم تهران هستن؛ منم که شیرازم و ایام به خوبی میگذره. مدتی بود اعضای خانوادم رو ندیده بودم و دلم براشون یه ذره شده بود. امروز که برگشتم خونه، روحیه ام بهتر شد. واقعاً هیچ کجا خونه خود آدم نمیشه. یه لبخند روی لب بابام رو با کل دنیا عوض نمیکنم.

پروژه ها و ایده های بلندپروازانه ای در سر دارم و هنوز اول راهم. کاش میتونستم اینجا از جزئیات اتفاقات اخیر بگم؛ اما حیف که زبان سرخ و سر سبز و این حرفا دیگه... از خدا میخوام به هممون همیشه بهترین ها رو بده که بهترین دوست برای هرکسی خودشه. به قول آقای پاپر: Yapsolutely! نیشخند

شاد باشید.