سلام

دیروز ظهر که از محل کارم برگشتم خونه، مامان و بابا بار سفر بسته بودند؛ ییهو منم دلم کشید زودتر (و ناچاراً زمینی) برم تهران. طی یه ضرب العجل، تا قبل از ساعت چهار عصر ترمینال کاراندیش بودم. رویال سفر گیرم نیومد لذا رفتم سراغ سیر و سفر. یه بلیط خریدم و سوار شدم. روی بلیط نوشته بودن ماشینش اسکانیاست اما وقتی رفتم پای ماشین دیدم وولوی TX هست. خوشحال شدم که ماشین بهتری نصیبم شده! توی مسیر، شاگرد راننده مدام اصرار داشت که کسی روی دو ردیف آخر نشینه و شدیداً روی این مسأله تأکید داشت؛ جوری که سر این ماجرا با یه مسافر جوون اهل ملایر درگیر هم شد که البته به خیر گذشت. در طول سفر هم مدام نگاهش به عقب اتوبوس بود.

توی مسیر دو تا فیلم گذاشت: لطفاً مزاحم نشوید و هرچی‌خدا بخواد! اولی یه فیلم اجتماعی مستند مانندی بود که از بس ازش بریده بودند بی سر و ته شده بود؛ دومی یه فیلم فارسی در مورد یه عده بچه پولدار بود که بیشتر فیلم هندی به حساب میومد. خصوصاً که این حامد کمیلی مسؤول فرهنگی دانشگاهمون از بازیگراش بود و مایه های طنز هم گرفته بود. از بحث فیلم فعلاً میگذریم و می پردازیم به اصل ماجرا.

اولین توقف اتوبوس توی آباده بود که حدود یه ربع طول کشید و اونجا یه مقدار خوراکی خریدم. بعدش برای شام شهرضا بودیم. تا اینجا همه چی ظاهراً خوب پیش می رفت. از بعد از شام، من که دو تا صندلی داشتم راحت گرفتم خوابیدم؛ اما زیاد طولی نکشید که چشممو باز کردم و دیدم که رسیدیم به قم. جلوی مسجد اهل بیت بودیم و راننده میخواست بره ساعت بزنه؛ اما...

ازینجا ماجرا پلیسی میشه! ییهو سه تا ماشین، 206، زانتیا و سمند با پلاک ایران 16 اتوبوس رو محاصره کردند؛ یه عده بیسیم به دست با لباس شخصی اتوبوس رو مورد بازرسی قرار دادند و بعد از بررسی های اولیه و کسب اطمینان، اتوبوس رو تا مرکز مبارزه با موادمخدر استان قم اسکورت کردند. اولش مشخص نبود چی داره رخ میده و حتی تا حدودی شبیه اتوبوس ربائی شده بود؛ به خصوص که مرکز مذکور توی بیابون های اطراف قم بود و یه جاده خاکی تاریک بسیار بیراهه به اونجا منتهی میشد.نگران

اونجا که رسیدیم، اتوبوس رو از مسافر و بار تخلیه کردند، راننده ها و شاگرد رو دستگیر کردند و ما رو توی یه سالن اسکان دادند تا با اتوبوس جایگزین راهی تهران بشیم. بعدش کل سوراخ سمبه های اتوبوس رو گشتند و پنج تا بسته حداقل ده کیلویی موادمخدر رو از قسمت انتهای اتوبوس استخراج کردند! عکس العمل های بسیار ذوق زده و سرخوش مأمورین لباس شخصی برامون تعجب آور و گاهی حتی خنده آور بود؛ البته بعداً فهمیدیم که این بخشی از یه انهدام باند قاچاق مواد مخدر بوده که به طور همزمان در شیراز و تهران و قم عواملش دستگیر شدند. می گفتند که حدود بیست روز کار اطلاعاتی کرده بودند تا عملیات با موفقیت انجام بشه.

حدود دو ساعت اونجا معطل بودیم و اتوبوسی نیومد تا اینکه تصمیم رئیس قرارگاهشون به اصرار مسافرهایی که برای رسیدن به تهران عجله داشتند عوض شد و با همون سه تا ماشین سواری هممون رو نوبت به نوبت بردن رسوندن میدون 72 تن قم تا خودمون با کرایه ای که در اختیارمون گذاشته بودند بریم تهران. این دفعه با وسواس زیادی با دو نفر از همراهانم که همسن مادر و پدر خودم بودند، یه ماشین گرفتیم و راهی تهران شدیم. ناگفته نماند که این دو نفر عجیب به من حس آرامش میدادن و وقتی یه کم معرفی کردم، یه دنیا تحویلم گرفتند. خیلی متشخص و فهمیده بودند. آقاهه وقت سفارت هلند داشت و خانمه هم یه تحصیلکرده رشته اقتصاد بیمه بود که دو تا پسر نابغه تحویل جامعه داده بود. خلاصه از مصاحبت باهاشون لذت بردم.

این ماجرا ابعاد اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، نظامی و ... زیادی داشت که همشو نتونستم در اینجا بگم؛ نتیجه گیری اخلاقیش هم با خودتون!

در پناه حق! لبخند