ویکتور هوگو میگه که: مردم فاقد قدرت نیستند، آنها فاقد اراده اند. متفکر


حتی متخصصین و کارشناسانی که تفکر خلاق را تنها یکی از روش‌های تفکر می‌دانند و یک شیوه فکر کردن تعریفش می‌کنند معتقدند و توصیه می‌کنند: «ایــمـــــان داشته باشید که می‏توانید. یک حقیقت اساسی این است که برای انجام هر کار، باید اول ایــمـــــان پیدا کنیم که این کار، می‏تواند انجام شود. اعتقاد داشتن به اینکه کاری می‏تواند انجام پذیرد، ذهن را برای یافتن راه انجام آن به حرکت وامی‏دارد. وقتی به کاری ایــمـــــان داشته باشید، فکرتان راه‌های انجام آن را پیدا می‌کند.» لبخند

این آزمایش، تنها یک نتیجه دارد و آن اینکه وقتی ایــمـــــان بیاورید که چیزی ناممکن است، فکرتان در پی دلایلی می‏گردد که این مطلب را اثبات کند؛ ولی وقتی ایــمـــــان حقیقی داشته باشید که کاری شدنی است، فکرتان راه‌های انجام آن را می‏یابد. مژه

ایــمـــــان داشتن به امکان تحقق مسائل، در حقیقت جاده را برای راه‏حل‏های خلاق، هموار می‏سازد؛ در حالی که ایــمـــــان داشتن به عدم‌تحقق آنها، تفکری ویرانگر است. این نکته را می‏توان به تمام موقعیت‏ها - چه بزرگ و چه کوچک - تعمیم داد. آن دسته از اقتصاددانانی که اعتقاد دارند رکودهای اقتصادی اجتناب‏ناپذیر است، نمی‏توانند راه‌های خلاقی برای شکستن این دور باطل در اقتصاد، پیدا کنند.


اگر اعتقاد به توانایی خود داشته باشید، می‏توانید راه‌هایی برای دوست‌داشتن یک فرد پیدا کنید. اگر اعتقاد به توانایی خود داشته باشید، می‏توانید راه‏حل‏هایی برای مشکلات شخصی‏تان پیدا کنید. اگر اعتقاد به توانایی خود داشته باشید، می‏توانید راهی برای خریدن خانه‏ای بهتر که آرزوی خریدنش را دارید پیدا کنید. ایــمـــــان، نیروهای خلاق را آزاد می‌کند و فقدان ایــمـــــان، آن نیروها را به بند می‏کشد. برای نیل به تفکر خلاق، ایــمـــــان داشتن را یاد بگیرید.

 

درودی دوباره چشمک

به لطف خواب خوب اما نه چندان طولانی که دیشب و دم صبح نصیبم شد، امروز انرژی خوبی برای کار کردن داشتم؛ اول از همه یه دوش با آب سرد گرفتم و بعدش شوالیه رو انداختم تو خیابون و رفتیم به سمت دانشگاه شیراز عینک. توی مسیر، جلوی در دانشگاه، با یکی از دانشجوهام قرار داشتم که براش نامه های توصیه نامه (Recommendation) مربوط به پذیرشش در دوره ی فوق لیسانس در دانشگاه های کانادا رو امضا کنم؛ امیدوارم آینده ی خوبی در انتظارش باشه، آدم مثبت و خوبیه. لبخند

بعدش، رفتم استودیوی ضبط صدا و چیزی حدود 6 ساعت رو اونجا بودماوه. کارم تقریباً به مرحله ی پایانی رسیده؛ فردا به امید خدا تمومش میکنم. بعد از ظهری، بین کارای ضبط، یه سر رفتم توی محوطه ی دانشگاه قدم زدم. دور همون زمین چمن بزرگی که قبلاً براتون مشخصاتش رو گفتم. دانشگاه امروز خیلی خیلی خلوت بود و قدم زدن تو آرامش و زیر سایه ی دل انگیز درخت ها، و استنشاق هوای مطبوع اونجا، خیلی شارژم کرد برا ادامه دادن کار. یه ذره خستگی هم که داشتم پرید. توی مسیر پیاده روی ام دور تا دور زمین چمن، یه جایی یه پارچه ی برزنت بزرگ رو روی داربست نصب کرده بودن که پایینش افتاده بود روی زمین. از کنارش که رد شدم، ییهوو یه جونوری به اندازه ی یه گربه ی بزرگ از کنار پارچه ی برزنت خزید و از جلوی پام با سرعت برق فرار کرد. دقت که کردم دیدم یه سموره. الان که توی نت دنبال عکس مشابهش میگشتم، به نظرم اومد خیلی شبیه این عکس بود:

گویا اسم لاتینش «سمور اروپایی» و اسم فارسیش «شنگ» هست؛ خلاصه توی این ایام تعطیلی نمیدونم این سموره اومده بود دانشگاه چیکار؟! وای نیستاد تا ازش بپرسم چی میخونه؟ تو چه مقطعیه؟ سال چنده؟ ... زبان حالا که فهمیدم بچه ی اروپا هست، موندم چرا اروپا رو ول کرده اومده شیراز؟! فکر کنم فرار مغزها شده اینم! نیشخند

 

بعد از اینکه ضبط صدا تموم شد، یا بهتره بگم دیگه حنجره ام کشش حرف زدن نداشتآخ، سوار شوالیه ام شدم و برگشتم خونه.

 

خدایا شکرت! روز قشنگی بود و ممنونتم که الان هنوز خسته نیستم. لبخند

سلامت باشید. بای بای