زنده بودن، سلامتی، جوانی، استعداد ... تمامی فرصتها و داشته هایی که داریم به امانت در دست ماست؛ موفقیت یعنی بهره برداری از فرصتها در زمان خودش... فرق انسان با سایر مخلوقات در آزادی و قدرت تفکرشه... اینها رو بذاریم کنار هم درک میکنیم چه اعجوبه هایی خدا خلق کرده که خودش هم تحسین کرده کارشو: تبارک الله احسن الخالقین.

 

سلام و درودی بارها گرم تر از هوای این ایام تابستانی

بالاخره تدریس دانشگاه شیراز نیز به پایان رسید؛ البته راهنمایی و مشاوره ها بیشتر از قبل پابرجاست. همکاری با معاونت شهرسازی و معماری شهرداری شیراز رو به توسعه است؛ اجرای سه مورد پروژه جدید در ادارات مختلف استان در حال کلید خوردنه؛ یه مورد همکاری برون استانی با اصفهانی ها؛ ساخت کاشونه هم با وام هایی که درحال دریافتشون هستیم جون تازه ای میگیره؛ سفری مفصل داشتم؛ ابتدا کرمان و اقامت در استادسرای خوبی که دانشگاه مهیا کرده؛ از اونجا با قطار عازم تهران شدیم؛ چهار شب اقامت در درکه بسیار دلچسب بود و سختی های ناشی از گرمای هوا و فقدان وسیله نقلیه شخصی را تعدیل می کرد... شهربازی ارم تجربه فوق العاده ای بود؛ پارک آب و آتش بعد از افطار جای سوزن انداختن نداشت؛ همون تهران از طریق ویدئوکنفرانس در دفاعیه تز و سمینار چهار دانشجوی ارشد حضور یافتم. بعدش دوباره با قطار برگشتیم کرمان و ازونجا هم شبانه با رخشم اومدم وطن.

دیروز عصر مهمان برنامه «جاده جوانی» رادیوی فارس بودم؛ موضوعش معرفی افراد موفق استان بود. قراره امروز صدای ضبط شده اش رو ازشون بگیرم.

گروه مون تو دانشگاه صنعتی به دانشکده IT ملحق شده و کارمو مجدداً در دانشکده قبلی از سر گرفتم. خوشحالم که از جمع نچسب دانشکده علومی ها نجات یافتیم و خواسته من بدون کمترین تلاشی خودش محقق شد.

نوشتن از تمامی رویدادهای اخیر از حوصله خارج است و برخی اش هم عمومی نیستن...

همه آرزویم اینست که ببینم از تو روئی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزوئی؟

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگوئی

همه خوشدل اینکه مطرب ، بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موئی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید ز لب تو کام جوئی؟

شود اینکه از ترحم ، شبی ای سحاب رحمت؟
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی؟

بشکست اگر دل من ، به فدای چشم مستت
سر خم می سلامت ، شکند اگر سبوئی

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه ، بنشین کنار جوئی

نه به باغ ره دهندم که گلی بکام بویم
نه دماغ اینکه از گل ، شنوم به کام بوئی

بنموده تیره روزم ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم صنم سپید روئی