دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم، در باد و آتش خانه می کردم
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
 
عرض سلام و ادب
سرای امید یکساله شد. در این مدت 100 یادداشت منتشر شد و در بخش ارسال نظرات سایت پرشین به تنهایی حدود 1500 بار مورد لطف دوستان قرار گرفت؛ گل گفته هایی که هر کدوم یه جوری به یادگار مونده... از همه متشکرم، دعا یادتون نره.

درخت انگور و انجیر کاشونه ام ثمر دادن؛ میوه هاش خیلی خوشمزه و عالی شده... انجیرهاش که هر دونه اش قدر یه انار شده... سیاه و شیرین و درشششششششت! قصد دارم میوه صادر کنم؛ البته اگه این پرنده های باغات اطراف چیزی رو سالم بذارن.

یه راننده ی بی فرهنگ که با سرعت دیوانه واری از فرعی وارد اصلی میشده، زده نیمه ی راست ماشین بابام رو شدیداً داغون کرده... کلی شیشه پاشیده رو سرشون ولی خدا به خیر گذرونده؛ خصوصاً که کسی جز خودشون تو ماشین نبوده وگرنه بدون شک آسیب جدی میدیده... موندم بعضیها کی میخوان مسایل ساده ی اجتماعی رو یاد بگیرن؟ رانندگیه داریم؟!

این روزا مدام با فک و فامیل رفت و آمد و دیدار داریم و روحیه ام خیلی خوبه. کارهای اداری به خوبی پیش میرن و شکر خدا نتیجه ی کنکور داداش مصطفی هم خوب شده؛ رشته ی مورد علاقش یعنی مهندسی عمران قبول میشه. داداش سعیدم هم برگشت تهران تا آخرین روزهای خدمت سربازیش رو بگذرونه. دلم واسه داداش رضا و ماهان کوچولو تنگ شده؛ کی بشه عیدفطر ببینمشون. یکشنبه صبح رو با یکی از دوستان گلم پارک آزادی بودیم که خیلی خوش گذشت و خاطره شد. پارک آزادی شیراز شباهت زیادی با پارک ملت مشهد و تهران داره و خودش کلی خاطره رو برام زنده میکرد. آخر هفته ی پرمشغله ای درپیش دارم؛ توکل بر خدا.

توی قطار مشهد-تهران یه همکوپه ای مشهدی داشتم به اسم مهدی. 22 ساله و به نسبت سنش بسیار باتجربه بود. صحبت هاش خیلی به دلم می نشست. این پسر از دو ماهگی مادرش رو از دست داده بود و جثه ی لاغری داشت که به گفته ی خودش به خاطر محرومیت از شیر مادر بوده... مادر مهدی وقتی حامله بوده مطلع میشه که سرطان کبد داره و اگر بچه اش رو نگه بداره مرگ خودش حتمیه. دکترش اصرار میکنه که بچه انداخته بشه تا اقلاً مادر زنده بمونه؛ اما این مادر فداکار به هیچ عنوان راضی به این کار نمیشه و جونش رو فدای زندگی بخشیدن به این پسر میکنه. به والله هنوزم مبهوت این وجود نازنین هستم؛ حقیقتاً بهشت زیرپای مادران است. مادرهای عزیز! شمایی که بخشی از نقش خدایی رو به دوش می کشید؛ عاشقتونم.

شبهای قدر در راهند؛ دعا واسه شیرطلایی یادتون نره.

 

این حس قشنگو مدیون تو هستم: گوش بدین و حالشو ببرین

 

زندگی باید کرد،
گاه با یک گل سرخ،
گاه با یک دل تنگ...
گاه باید رویید در پس این باران،
گاه باید خندید با غمی بی پایان!