... چند ساعتی بیشتر به حرکتم به سمت مشهد نمونده بود. به قصد خداحافظی رفتم پیشش؛ دانشجوی دکتراست؛ متأهل و صاحب دو فرزند. سنی مذهب و معتقد به عقاید خاص خودشون... وقتی فهمید عازم سفر مشهدم، با یه تأکید ویژه و جدیتی که در تمام وجودش قابل مشاهده بود، درخواستی داد که منو از خود بیخود و شوکه کرد: «رفتی حرم امام رضا، منو زیاد دعا کن و نائب الزیاره باش». یعنی من کشته ی این مرام و بزرگواریتم سلطان که تیپ های مختلف رو مجذوب خودت کردی.

حتی اگه مسلمون هم نیستی یه سر دلت رو روونه ی حرمش کن؛ قول میدم دست خالی برنگردی؛ صددرصد تضمینی.

سلام و ارادت ویژه

بازی های المپیک لندن شروع شده؛ بروبکس دوچرخه سوار ترکوندن؛ فقط یکیشون به خط پایان رسیده که اون هم از آخر دوم شده! یعنی بین 114 نفر شده 113 ام! دست مریزاد.

پنجشنبه باغ پونه بودیم؛ صفای عجیبی داشت. خصوصاً دم افطار که همهمه ای بود و توی باغ جای سوزن انداختن نبود. جمعه روز استراحت بود؛ بعد افطار با چهارنفر از دوستان اول رفتیم حرم و بعدش تا نزدیکای سحر «پارک کوهسنگی» بودیم. تفریحگاه زیبایی بود و لحظات لذتبخشی در کنار دوستان داشتیم. تا بالاترین نقطه رو کوهنوردی کردیم و بعد از پایین اومدن از کوه بچه ها فست فود زدن به بدن؛ اما من میلی نداشتم.

امروز رفتیم دو جای جدید: «طرقدر» و «جاغرق». طبیعتش حرف نداشت. به لحاظ پوشش گیاهی و مناظر طبیعی شباهت زیادی با منطقه بهرغان و سپیدان استان فارس داره. فردا شب هم که افطار را مهمان سفره ی امام رضا هستیم و از طرف آستان قدس بهمون کارت دعوت برای صرف غذای حضرتی دادند.

دم غروب از سلطان خواستم که ماه آینده هم مهمونش باشم؛ مقدمات اولیه اش رو چیدم و انشالله که توفیق عملی کردنش دست بده. درضمن، طی این 10 روز سفارشات تمامی دوستان هم دونه به دونه به انجام رسید. انشالله که قبول افتد.

آخر این هفته برمیگردم شیراز تا به کارهام سروسامون بدم؛ تهیه نقشه ی کاشونه جدید و کارهای ثبت و شهرداری اش به خوبی انجام شده و به امید خدا بازسازی از هفته آینده در قالب یک مجموعه دو واحدی ویلایی-آپارتمانی استارت میخوره. به موازاتش هم باید پروژه ای رو برای دانشگاه شیراز نهایی کنم تا تسویه حساب انجام بشه. خدایا به حق مهمانی خودت در این مکان باصفا بیشتر از هر زمانی یاورم باش.

دیشب از بلندای صخره ها، غروب ماه هفتمین شب از رمضان که نصفه بود رو نظاره گر بودم و ناهید درخشان تر از مابقی ستاره ها برام چشمک میزد... فراتر از هر خیالی، این رویای واقعی و قابل لمس رو دوست دارم و قدرشناسش هستم. خدایا شکرت.