یه پیرزن مسلمونی یک همسایه کافر داشت و هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعنت می گفت که این همسایه کافر من رو جونشو بگیر! طوری که مرد کافر می شنید...

زمان گذشت؛ پیرزن بیمار شد و دیگه نمی تونست غذا درست کنه ولی در کمال تعجب غذای پیرزن سر موقع در خونه اش ظاهر می شد!

پیرزن سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بندتو فراموش نکردی و غذای منو در خونه ام ظاهر می کنی و لعنت بر اون کافر خدا نشناس!

روزی از روزها پیرزن خواست بره غذا رو بر داره دید این کافره هست که غذا براش میذاره! از اون شب به بعد سر نماز می گفت: خدایا ممنونم که این شیطان (!) رو وسیله کردی برای من غذا بیاره؛ من تازه حکمت (!) تو رو فهمیدم چرا جونشو نگرفتی!

 

سلام

آقا پختیـــــــم از گرما! خدایا شعلشو کم کن! گرمهههههههههههههههههههههههه اوه

دوباره سفر! از اسفند سال گذشته تا الان اونقدر که بیرون از شیراز بودم، خونه نبودم. البته خدایی همش خوش گذشت. جای دوستان گلم سبز.

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

 

دلم یه مهمونی پر از شادی کنار دوستان و عزیزانم خواست. خدایا دل همه دوستان خوش قلب منو شاد کن.

شکرت که تنهاییم رو تنها با تو شریکم؛ بهترین و برترینی قلب