سلامی از غربت دور

شنبه عصر رو با داداش سعیدم رفتیم پارک طالقانی و بعدش هم پارک آب و آتش... دفعه ی قبلی که حدود یک ماه پیش میشه، مامان و بابا هم همراه مون بودن که این بار جاشون خیلی خیلی خالی بود. این هم دو تا عکس از پارک آب و آتش:

سرعت اتفاقات این چند روزه خیلی زیاد شده؛ به لطف خدا و برکت دعای دوستان خوش قلبم، امورات مختلف طبق برنامه یا حتی جلوتر از زمانبندی موردانتظار داره پیش میره... خصوصاً کارهای اداری که مدتی در کما مونده بود، سرعت گرفته و اولین و مهم ترین گام در تخریب و بازسازی کاشونه هم به یاری خدا انجام شد. فکر کنم تا هفته آینده دیگه اثری ازش نمونه و به امید خدا کار ساخت استارت بخوره. خودم هم اگر خدا بخواد آخر هفته برمیگردم شیراز.

امروز با تماسی که از دانشگاه صنعتی داشتم تکلیف دروسی که از اول مهر باید تدریس کنم تا حدود زیادی مشخص شد و به لطف خدا باز هم به دانشکده ی محبوبم یعنی IT پیوستم. از بین بروبکس سرای امید، اونهایی که همکارانم در این دانشکده را از نزدیک می شناسند خوب درک می کنند که از این خبر تووووپ چقدر ذوق زده شده ام. خدا رو شکر که پس از دوره ی دو ساله ی قبلی که به دلیل ادامه تحصیل متوقف مانده بود، دوباره به جمع پر انرژی و پر نشاط این دانشکده برمیگردم و از تحمل جو نچسب حاکم بر گروه صنایع نجات یافتم.

سه روز اول این هفته به جهت ملاقات داورانم به دانشگاه دوران لیسانسم و همین طور دانشکده فنی دانشگاه تهران سرزدم و الحق که هر دو دانشگاه توسعه ی خوبی یافته اند. هر دو داور خارجی تزم از کارکشته های پرسابقه ی رشته مهندسی صنایع با درجه ی استاد تمامی هستند و باید ارایه ی قابل قبولی در مقابل تیم هفت نفره ی داوری داشته باشم. لطفاً برام دعا کنید.

مخارج زندگی در تهران واقعاً سرسام آوره! در طول این یک هفته معادل دو ماه اقامت شاهانه در شیراز خرج کردم! موندم مردم این شهر کثیف که از هر مدل آلودگی در حد کمالش بهره برده به کدوم بخش از این روزمرگی شون میگن زندگی؟!!

دلم واسه همه چیزای خوب تنگ شده؛ حتی اگه شیراز وطنم هم نبود، به خاطر خوبی هاش عاشقش میشدم!

خدا کسی رو غریب و دلتنگ نکنه؛ آمین!