درود و سلام

امیدوارم حال همه دوستانم خوب باشه. چند روزی رو با همراهی مادرم و داداش سعیدم و خانواده چهارنفری عموی کوچیکم رفته بودیم بوشهر. جای بابام و بقیه خیلی خالی بود. یه خلاصه ای از سفر رو به عنوان یادبودی برای آینده ها می نویسم. با اطلاع از اینکه هوای جنوب در روزهای پایانی هفته بارونی هست، سفر رو شروع کردیم. عمو و خانمش و دوتا آقا پسراش بالاتر از پلیس راه شیراز-بوشهر به ما ملحق شدند و اولین توقف بین راهی مون دشت ارژن بود؛ جایی که همیشه هوای خنک و طبیعت دلچسبی داره و یه پاتوق بین راهی با مغازه ها و رستوران های فراوون به حساب میاد. اونجا میتونید خوراکی های خوشمزه ای مث آلوچه های جنگلی، ماست کنگر، نون محلی (تیری)، بادام کوهی (بخورک)، لبنیات و عذاهای محلی و ... رو تهیه کنید. از این نقطه به بعد جهت ادامه مسیر دو راه دارید: تنگ ابوالحیات و جاده جدید کازرون. اولی از قائمیه عبور میکنه و گردنه های پرپیچ و خمی داره و عمدتاً امکان سبقت و سرعت در جاده نیست اما مسافتش کمتره و از کازرون عبور نمیکنه؛ دومی جاده بهتری هست، با تونل های متعدد که رانندگی توش راحته اما مسافت سفر رو به دلیل اینکه به شهر کازرون متصل میشه بیشتر میکنه. چون میخواستیم کازرون رو هم ببینیم مسیر دوم رو انتخاب کردیم و یک شب رو توی این شهر موندیم. هر دو مسیر نهایتاً به هم میرسند و تنها جاده ای که به بوشهر منتهی میشه را تشکیل میدهند.

       

چندجای دیدنی از کازرون رو سرزدیم: تنگ تیکاب، بازار و امامزاده سیدحسین. شهر تاریخی بیشاپور، غار شاپور، باغ نظر، تنگ چوگان و دریاچه پریشان رو قبلاً سرزده بودیم و فرصت نشد مجدد بریم. عکسهای زیر رو توی پارک تنگ تیکاب گرفتم:

   

این هم طبیعت زیبای محوطه امامزاده سیدحسین:

       

یا عبور از کمارج، کنارتخته، برازجان و چغادک مسافرت 300 کیلومتری مان از شیراز به بوشهر به مقصد رسید و در همان روز نخست ورود به این شهر، باران و طوفان دریایی برای ساعاتی غافلگیرمان کرد. دمای هوا به حد قابل توجهی کم شد و عملاً حس کردیم پا به یکی از سواحل شمالی کشور گذاشته ایم. باران بهاری مطبوع و روح افزایی بود؛ ساعتها زیر این بارون قدم زدیم و درکنار مردم بسیار دوست داشتنی این شهر صفا کردیم. بوشهری ها چه به لحاظ معرفت و مهمان نوازی و مردم داری، و چه از نظر فرهنگ اجتماعی و آراستگی ظاهر در ایران مثال زدنی هستند. هربار به این دیار پاگذاشتم تحسین برانگیز ظاهر شدند و خاطرات شیرینی برایم به جا ماند.

       

       

       

   

روز جمعه با دوتا اتفاق جالب همراه بود؛ یکی اش حضور سر صحنه فیلمبرداری یک سریال برای شبکه نمایش خانگی بود؛ یکی از بازیگرانش احمدپور مخبر بود که در عکس زیر توی وانت پیکان آبی رنگ نشسته.

 

اتفاق دوم این بود که وقتی برای شنا رفتیم پلاژ که روبروی دانشگاه خلیج فارس بوشهر واقع شده، با مشاهده انبوه ماشین های پارک شده که توی عکس مشخصه فهمیدیم آزمون دکتراست. بعد از آزمون خیلی از داوطلب ها اومدن لب دریا تا خستگی درکنند.

 

بازارهای شهر بوشهر برای خرید چندان جذاب و مناسب نیست و فقط میشه روس های قدبلند و مناظری مث این دوتا عکس رو اونجا دید:

 

به خاطر دانشگاه و مدرسه پسرعموهام و شغل عمو عصر جمعه برگشتیم به سمت شیراز. این بار با عبور از قائمیه و با گذر از گردنه های صعب العبور طی مسیر کردیم. توی جاده چندباری توقف و استراحت داشتیم و یه سری عکس هم از مناظر جاده بوشهر-شیراز گرفتم.

       

       

امروز عصر یه اتفاق جالب داره کلید میخوره که اگه قسمت بشه و رخ بده، بخشی از تاریخ گذشته برام زنده و موندگار میشه. امیدوارم هرچی خیره همون بشه؛ آمین.

الان داره بارون میاد و گویا بیشتر نقاط کشور هم بارندگی هست. انشالله که به برکت گشایش درهای آسمون، خدا گشایشی تو کار هممون بکنه و شادی رو به دلهامون هدیه بده.

دردها معمولاً فراموش میشوند... اما همدردها هرگز!

ارادت گاوچرانعینک