سرای امید
اگر فرصتها پشت در خانه شما نمی آیند، در دیگری بسازید 

به گهواره عریان، همان سان به خاک
چه مؤمن، چه کافر، چه انسان، چه پاک
خوش آنی که شادی به تن جامه دوخت
نپنداشت مال و منالش ملاک

 

سلام به اهالی وب جهانی، به خصوص دوستان گل خودم

به جهت رعایت اولویت بندی های شخصی، تا یه مدت نامعلومی فرصت رسیدگی به ســرای امــــیـد رو ندارم و از همه اونهایی که به اینجا سر میزنند میخوام که از دعای خیر فراموشم نکنند.

به خودم و بقیه مدام یادآوری می کنم که موفق بودن کاملاً به شخصیت و منش خودمون بستگی داره؛ شاخ و دم هم نداره؛ کوروش پارسی میگه: «افراد موفق کارهای متفاوتی انجام نمی دهند، بلکه کارها را به گونه ای متفاوت انجام می دهند.» داستان چشمه و سنگ رو همیشه باید به ذهن داشته باشیم که:

بسی کند و کاوید و کوشش نمود          کزان سنگ خارا رهی برگشود...

 

موفق باشید.

[ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٦ ‎ق.ظ ] [ شــیـر طـلایـی ]

شـــیــراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم       عیبش مکن که خال رخ هــفــت کشور است

«حافظ شیرازی»

این هفته هفتمین هفته ساله و این هم هفتاد و هفتمین پست ســرای امــیـــــد. هــفــت در فرهنگ ایرانی عدد مقدس یا خاصی به حساب میاد: لینک 1 ، لینک 2 ، لینک 3 ... همچنین این هفته بنام «شـــیــراز» هست که از همینجا به تمام همشهریان خونگرم و باصفای خودم تبریک میگم. پانزدهم اردیبهشت ماه هر سال «روز شـــیــراز» نامیده شده است.

آخر ای باد صبا بویی اگر می آری          سوی شـــیــراز گذر کن که مرا یار آنجاست

«سعدی شیرازی»

 

این دو تا عکس رو خودم از آبشار دشتک که تو پست دو تا قبلتری معرفیش کردم گرفتم:

 

از ابتدای هفته در نقاط مختلفی از شهر به گشت و گذار پرداختیم. کوچه باغی های بلوار چمران و نیایش و همینطور باغ جنت نخستین مواردش بودند. عصر یکشنبه «باغ دلگشا» بودیم که عطر بهارش مستمون کرده بود:

                 

صبح دوشنبه مهمترین گام در مسیر نوسازی کاشونه به لطف خدا سپری شد؛ انشالله که بتونیم به زودی کار ساخت رو آغاز کنیم. با صحبت هایی که داشتیم، درخت های حیاط پس از تخریب منزل به باغچه حیاط منزل جدید داییم منتقل میشن.

سه شنبه روز به یادماندنی برایم رقم خورد و دوستانی که پیش از این و یا درحال حاضر دانشجوی بنده بودند، محبت و لطف خودشان را با ارسال تبریک ابراز داشتند که همینجا مجدداً از همگی سپاسگزاری میکنم و برای تمام دانشگاهی های عزیز آرزوی موفقیت و سلامت دارم.

روز چهارشنبه اینجا خوندم که نوازنده و مدرس برتر موسیقی ایران گفته: «تمام ایرانی‌ها دوست دارند شیرازی باشند». عصرش رفتم کف حیاط  کاشونه  فرش انداختم، دراز کشیدم و چشم دوختم به آسمون خدا؛ عطر هوای بهاری و فضای اونجا اونقدر مستم کرد که حس کردم روی زمین نیستم.

امروز از اول صبح زدیم بیرون و خانوادگی رفتیم میمند. الان فصل گل و گلاب گیری این شهر هست و اینطور که من دیدم تا آخر هفته آینده اگر گذرتون به اونجا بیفته خیلی صفا داره. میمند شهر تاریخی و سرسبزی است که در 95 کیلومتری جنوب شیراز واقع شده و به شهر گل و گلاب و عرقیات و عسل و انگور معروفه. خانه کعبه را با گلابی که از گلهای این خطه تهیه میشه شستشو میدن. البته از الان به بعد هوای اون منطقه گرم هست؛ این هم یه سری از عکسهاش:

           

 

انسان غرورش را خیلی دوست دارد،
اگر داشته باشد،
آن را از او نگیرید...
حتی به امانت نبرید...
ضربه ای هم نزنیدش،
... چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛
حالا ببین اگر خودش،
غرورش را به خاطر تو نادیده بگیرد،

چه قدر دوستت دارد!

 

همیشه میگی: «این نیز بگذرد...» اما ای کاش از جای دیگری بگذرد و همش از روی ما نگذرد... نیشخند

بگذریم.

[ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ شــیـر طـلایـی ]

سلام به ایران

امروز روز خیلج فارس هست؛ تبریک میگم. این ترانه فرزاد فرزین که برای پاسداشت ارزش های ملی خونده رو خیلی دوست دارم: خلیج فارس.

با وجود همه اینها، اگه میخواید فرار مغزها بشید، این خــبــــر در مورد 50 شهر دانشجویی برتر جهان رو بخونید تا فرار خوش فرجام تری داشته باشید!

همچنین اونایی که دغدغه بنزینی دارند، شاید بدشون نیاد به یه کشور صلح طلب همین نزدیکیا کوچ کنند... ماهی 120 لیتر بنزین رایـگـــان به علاوه یه عالمه تفاوت در کیفیت زندگی! نظرتون چیه؟ میایید دسته جمعی کوچ کنیم؟ چیه وسوسه شدید؟ باورتون نمیشه؟  آره  بابا، رایـگـــانه؛ اون هم نه 60 تا چهارصدی و با منت و ترس و لرز، بلکه 120 تا مفتی و بی منت! ... ای بابا! سرکاری چیه؟!! خوب اینم ســـنـدش. تازشم چـهـــــارساله که اینجوریه. عجب شـهـــــر هــرتــیــــه، نــه؟! ... حالا این فقط یه موردش بود! اگه از هرج و مرج و بی قانونی هاشون بگم که کلاً زده میشید!

یه وقتایی میبینم تو جامعه همه از «خـــوشـــبــــخـــت شدن» حرف میزنن؛ بعدش به خودم میگم، پس الان کیا دارن زحمت «خـــوشـــبــــخـــت کردن» دیگران رو به دوش میکشن؟! خـودخـواهـی هم مث افـسـردگـی بیماری بزرگ قرن ماست که باعث شده در اوج نزدیکی و ارتباطات مابین آدم ها، دلها بینهایت از هم دور باشه. به نظرم خـــوشـــبــــخـــتی حقیقی تنها زمانی اتفاق میفته که متعلق به هـــمـــــه باشه و لااقل اطرافیانمون رو در اون سهیم کرده باشیم. البته یه جاهایی هم بی اونکه متوجه باشیم کسانی که عامل خـــوشـــبــــخـــتی برای همه هستند رو ناخواسته فلج و بی انگیزه میکنیم.

 

با هر که نشستیم، دل از او نشکستیم
باجام و می و میکده، مردانه نشستیم
هرچند که این باده پر از جور و جفا بود
خوردیم ولی حرمت ساقی نشکستیم

... ولی شکستیم؛ از درون و از بیرون! فکر کنم ازین به بعد در رسته ی نرم تنان به حساب بیاییم!

 

خـــوشـــبــــخـــت باشید.

 

پ.ن: از سه شنبه گذشته به دلیل ازدست رفتن اطلاعات گوشیم، اطلاعات تماس عده زیادی رو از دست داده ام؛ تو خود حدیث مفصل خوان ازین مجمل...

[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ شــیـر طـلایـی ]

سلامی به طراوت اردیبهشت

تو این هفته داداش رضا با خانوادش شیراز بودند و دور هم خوش گذشت. یه شب رو رفتیم «باغ ملی» که پارک کودک خوبی داره و ماهان حسابی اونجا بازی و شیطونی کرد.

روز یکشنبه داداشم بجای 206 ای که فروخته بود یه پرشیای نو گرفت. دوشنبه رفته بودم کاشونه؛ درخت های باغچه بهاری شده بودند. کوچه باغی های اطراف پر از عطر بهار بود. بوته های یاس و رز توی حیاط هنوز آنچنان شکوفه ای ندادند، ولی درخت ها و بوته های توی باغ های دور و اطراف و کوچه ها بهاری تر بودند.

باغچه رو خوب آب دادیم و بعدش رفتیم «باغ جنت». قدم زدیم و با وسایل ورزشی یک ساعتی کار کردیم.

سه شنبه رو از اول صبح زدیم بیرون. اولش رفتیم زرقان (زرگان)؛ اونجا حلوای کنجدی خریدیم. بعدش از طریق پل خان و جاده پتروشیمی رفتیم به سمت سد درودزن. از رودخونه کر عبور کردیم و روستای درودزن رو هم پشت سر گذاشتیم. به دو راهی کامفیروز که رسیدیم مسیر مستقیم رو ادامه دادیم و از اولین فرعی سمت راست از مسیر اقلید نیز جدا شدیم. اسم این منطقه قدمگاه هست. این جاده انتهایش به روستای دشتک میرسه. از دو راهی قصرخلیل مسیر رو مستقیم ادامه دادیم تا به روستای زیبای حصار رسیدیم. از اونجا جاده به شکل کوهستانی و مارپیچ به بالای کوه رفت و ما رو به قلب زیبایی ها رسوند. تصاویر زیر مربوط به طبیعت و آبشار سه طبقه اون منطقه است. فاصله اش تا شیراز حدود 100 کیلومتر است.

در مورد آبشار دشتک و عکس هاش این لینک رو مشاهده کنید. البته الان حجم آب آبشار بسیار بیشتر از عکس هایی هست که مشاهده میکنید.

کف رودخونه های این منطقه بسیار لیز هست و همین باعث شد که موقع عبور از آب سر بخورم؛ علاوه بر صدمه دیدن دست و زانوم، گوشیم هم خراب شد و کلی اطلاعات تماس و محتویاتش از دستم رفت.

موقع برگشتن مسیر دریاچه و سد درودزن که از کامفیروز عبور میکنه رو انتخاب کردیم. به لحاظ مسافت با مسیر قبلی یکی هست اما به دلیل تعدد روستاهای مسیر و سرعت گیرهای زیاد، حدود دو یا سه برابر زمان بیشتری گرفته شد.

 دیروز خبردار شدم که یه مقاله ISI دیگه مون تو ماه میلادی آینده به چاپ میرسه. طی چند روز آینده منتظر چندتا خبر و اتفاق مهم هستم؛ امیدوارم هرچی خیره همون بشه. هفته هایی که پیش رو داریم، برام خیلی حیاتی و مهم اند و نیاز دارم که با تمرکز کامل تصمیمات و اقدامات لازم رو بانجام برسونم؛ مث همیشه توکل بر خدا. خبرها و صحبتهای دیگه ای هم دارم که انشالله به وقتش.

 

بیاموزیم که اگر ستــــــاره نیستیم، ابر هم نباشیم که جلوی درخشش ستــــــاره را بگیریم.

 

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوســت نباشد، همه درها بسته است

 

درهای زندگی تون باز باز باشه انشالله.

[ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ شــیـر طـلایـی ]

مردم شهری که همه در آن می لنگند،
به کسی که راست راه می رود می خندند!

- به چشم دیدم که میگم... میخندند، اون هم چه خندیدنی!

- سهراب سپهری میگه:
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت...
غصه هم می گذرد...
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند...
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز...

- چشم سهراب خان، چشم! ولی تو این زمونه سخته، سخت!


- زندگی یعنی چی؟

زندگی یعنی:

بخند هر چند که غمگینی...
ببخش هر چند که مسکینی...
و فراموش کن هر چند که دلگیری...
اینگونه بودن زیباست هر چند که آسان نیست.

- آسان نیست؛ قبول. ولی زیبایی ارزش سختی کشیدن رو داره، نه؟

گاهی برو...
گاهی بمان...
گاهی بخند...
گاهی گریه کن...
گاهی حرف بزن...
گاهی فریاد بزن...
گاهی قدم بزن...
گاهی سکوت کن...
گاهی رها شو...
گاهی ببخش...
گاهی یاد بگیر...
گاهی سفر کن...
گاهی اعتماد کن...
گاهی فراموش کن...
گاهی زندگی کن...
گاهی باور کن...
گاهی بزرگ باش...
گاهی کوچک باش...
گاهی چتر باش...
گاهی باران باش...
گاهی دریا ... گاهی برکه...
گاهی همه چیز... گاهی هیچ چیز...

اما همیشه؛

همیشه انسان باش!

- عکس «به هیچ وجه» تزیینی نیست! زنده و آنلاین از سطح کشور!

 

- این شعر حافظ رو دوست دارم:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند       چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم       رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را       کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت زنقش نیک و بد است       چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود       که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه       که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور       که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر       که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ       که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


- و حالا همین شعر رو با صدایی آشنا بشنوید: چنین نخواهد ماند!

گفتنی زیاد دارم؛ اما ترجیح دادم همشو تو صندوقچه دلم بذارم تا به وقتش...

حتماً اینو شنیدین که فروغ فرخزاد میگه:

پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.

جاودانه باشید.

[ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ شــیـر طـلایـی ]

سلام

روز سعدی رو به همه تبریک میگم. هوای شیراز این روزا خیلی دلچسب شده و حال میده بری گردش. برای من که بعد از چندین سال فرصتی شده تا اردیبهشت رو شیراز باشم غنیمتی به حساب میاد. دیروز عصر «باغ جهان نما» بودیم؛ البته اولش میخواستیم بریم آرامگاه سعدی، ولی چون مراسم بزرگداشت سعدی بود و رئیس جمهور سخنرانی داشت، بازدید برای عموم امکانپذیر نبود.

امروز صبح با همراهی داداش رضا که از اصفهان برگشته و مادرم رفتیم «باباکوهی» و یه کوهنوردی حسابی کردیم.

      

   

بعدش رفتیم «سعدیه» و روز سعدی رو در کنار انبوه دوستداران این مرد بزرگ گرامی داشتیم.

  

شعر «بنی‌آدم» سعدی بسیار مشهوره و در پیام فارسی که در مجموعه پیام‌های فضاپیمای ویجر برای فضاهای دوردست فرستادن، این شعر به عنوان پیام برگزیده شده:

بنی آدم اعضای یک پیکرند         که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار         دگر عضوها را نماند قرار

دبیرکل سازمان یونسکو هم در یکی از سخنرانی هاش این شعر رو برای حضار خوند. اشعار سعدی همچنین در فرشی که از سوی دولت ایران در سال ۲۰۰۵ به فراخور سال رسمی سازمان ملل برای گفت‌وگو میان تمدن‌ها به سازمان ملل اهدا شد بافته شده‌. این فرش برخلاف عادت سازمان ملل که هدایا رو به نمایش نمی‌گذاره، در محل مناسبی در سازمان ملل آویزان شد که کارشناسان می‌گویند این اقدام «به علت غیرممکن بودن مقاومت در برابر شعر سعدی» بوده. این شعر همچنین بر سردر تالار ملل مقر سازمان ملل متحد در نیویورک و نیز یونسکو نقش بسته‌است.

سعدی در 27 قطعه شعر شیفتگی و وابستگی و عشق خودش به شیراز رو نشون میده؛ اینم چند نمونه اش:

در اقصای عالم بگشتم بسی
به سر بردم ایام با هر کسی
تمتع به هر گوشه­ ای یافتم
زهر خرمنی خوشه ­ای یافتم
چو پاکان شیراز خاکی نهاد
ندیدم که رحمت برین خاک باد
* * *
خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد
لاجرم بلبل خوشگوی دگر باز آمد
میلش از شام به شیراز به خسرو مانست
که به اندیشه شیرین ز شکر باز آمد
* * *
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
* * *
باد صبح و خاک شیراز آتشی است
هر کرا در وی گرفت آرام نیست

ازونجا رفتیم حافظیه؛ یه صفای عجیبی داشت؛ بیشتر از همیشه... اونجا پسرخاله ام و خانوادش رو دیدیم.

 

     

پسرخاله ام پیشنهاد داد که بریم «ارگ کریمخانی»؛ اما با اینکه تا اونجا همراهیش کردیم دیگه فرصت کافی برای بازدید نداشتیم و پس از صرف بستنی و فالوده پشت زندان کریمخانی، ناهار رو از بیرون تهیه کردیم و برگشتیم خونه.

   

دوست دارم این اردیبهشت تمام نقاط دیدنی شیراز و اطراف رو بگردیم. امسال بهار شیراز از هر سالی زیباتر و مطبوع تر شده... خدایا شکرت.

به کمک یکی از دانشجویان قدیمی که الان کارشناس ارشد پلی*س فت*ا هست، تونستم رد IP یه مزاحم رو بگیرم؛ اگه کسی از دوستان نیاز داشت که مشخصات کسی رو توی نت براش دربیارن، پیام بده.

جابجا کردن دوچرخه درسطح شهر برای مسافت های طولانی یکی از چیزایی هست که من باهاش مواجهم. امروز وقتی پشت رل بودم یه ماشین مشابه رو دیدم که به روش زیر دوچرخشو حمل میکرد؛ فردا میرم دنبالش ببینم مناسب دوچرخه ام هست یا نه.

اینشتین خدا بیامرز میگه: «زندگـی مثل دوچـرخه سواری است. برای حـفظ تعادل باید حـرکت کنیـد.»

خب راست میگه دیگه، بیایید حرکت کنیم.

[ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ شــیـر طـلایـی ]

سلام

خودسازی گام اول و آخر در موفقیته. برای اینکه به اهدافمون برسیم، لازمه که اول وجود و شخصیت خودمون رو متناسب با اون هدف خاص آماده کنیم. توی زندگی تصمیمات زیادی رو خواسته یا ناخواسته میگیریم. برای اتخاذ هر تصمیمی یه سری معیارها مدنظر قرار میگیرن و این همون جایی هست که سلیقه به خرج میدیم و میتونیم قدرت انتخابمون رو به کار بگیریم.

اتفاقات زندگی هامون خیلی از هم متفاوت نیس؛ شاید فرقش عمدتاً در زمان و مکان رویدادها باشه... همگی برمبنای خواست والدینمون به دنیا پامیذاریم... نام، فامیلی، خانواده، اقوام، مشخصات ظاهری، توانایی های جسمی... هیچکدومش به انتخاب و خواست خودمون نیست. حتی تا وقتی که بالغ میشیم و به سن قانونی میرسیم، باز هم در بسیاری از موارد تصمیم گیرنده اصلی نیستیم. اما از یه نقطه ای به بعد، تأثیرگذاری مون بیشتر میشه؛ کم کم شروع به تکامل میکنیم... شکل گیری شخصیت از همین نقطه آغاز میشه. شاید بشه اسمش رو استقلال فردی گذاشت. برای هرکسی از یه زمانی شروع میشه که بستگی به سطح بلوغ فکری اش داره. از اینجا به بعد هست که دستاوردهای جدیدمون معیار مهمتری برای محک زدن شخصیت مون میشه. شغل، تحصیلات، شخصیت اجتماعی، دوستان، همسر، فرزندان... اینها دیگه ارثی نیستند و آدمهای عاقل و فهمیده شما رو بر مبنای اونها می سنجن. به نظر من، هرکسی که به داشته هاش از گروه اول زیادی فخر کنه باید به عقلش شک کرد. برعکسش، انسان های ارزشمند کسانی هستند که بر اساس شاخصه های گروه دوم ثروتمندند: شغل شرافتمند، علم و تخصص کافی، شعور و شخصیت عالی، دوستان خوب، همسر وفادار و بامحبت، فرزندان نیک... اینها بهترین ثروتی هست که انسان میتونه تو زندگی به دست بیاره.

این حرف هایی که زدم زیادی ایده آل گرایانه است؛ آخه حداقل تو محیط زندگی ما، هنوزم پول و قیافه و زبون بازی و پارتی و اسم و رسم حرف اول رو میزنه! اما اعتقاد دارم که هرکسی برمبنای نوع تفکرش افراد مشابهش رو به خودش جذب میکنه؛ دختری که زیاد در قید پول و مادیات هست، مردی رو جذب میکنه که این نیازش رو برآورده کنه... مردی که فقط زیبایی زن براش معیاره، به همین منوال و الی آخر. قانون جذب یکی از حقایقی هست که در زندگی زیاد تجربش کردیم. اما باید مراقب باشیم!

ممکنه برمبنای تفکر لحظه ای و سطحی نگری، معیارهایی رو در تصمیم گیری های کلیدی مدنظر قرار بدیم که ارزشمند نیستند. ازدواج نمونه بارزی از یه تصمیم بلندمدت و حیاتیه. به جرأت میشه گفت که موفقیت در ازدواج مترادف با خوشبختی و عاقبت به خیری در زندگیه. در جامعه ما بیش از هر نقطه دیگه دنیا ازدواج بر سر زبون هاست و متأسفانه بیش از هر نقطه دنیا تبعات منفی این رویداد کلیدی باعث سرخوردگی و از هم گسیختگی روحی افراد شده! مادیات زدگی، تفکرات بنیان برانداز در زندگی مشترک، عدم دوستی  واقعی بین زوجین، رابطه های شرطی، فقدان توانمندی های روحی و جسمی مورد نیاز برای اداره کردن یک رابطه زناشویی، ضعف شخصیت طرفین، عقده های برجامانده از زندگی با والدین، فقدان شرایط سنجی، ظاهربینی، انحرافات فکری و اخلاقی... اینها تعدادی از دلایلی هستند که ریشه های یک پیوند مبارک را به سرعت می خشکانند.

عکس آرشیوی است! نیشخند

بارها شنیدیم و گفتیم و تجربه کردیم: دوستی بالاترین سطح رابطه انسانیه؛ همگی در زندگی دنبال این هستیم که «دوست بداریم» و «دوست داشته بشیم» و چقدر آزاردهنده است که دوستی کردن در جامعه ما معنای حقیقی اش رو ببازه. در نوجوونی که دوستی کردن میشه رابطه های سخیف و سرسری با جنس مخالف. در جوونی میشه وقت گذرونی با آدمای بیکار؛ توی محیط کار میشه بهره برداری از آشنایی برای ارتقاء جایگاه، توی فامیل و خانواده که به ندرت دیده میشه... به راستی چرا از دوستی کردن واهمه داریم؟!

زندگی های مشترک موفق که لذت واقعی رو برای زن و مرد به همراه میارن، در بیشتر مواقع ظواهر آنچنانی و ژست های خاصی ندارن... در عین سادگی، پرمعنا و تحسین برانگیزند؛ اگه حوصله کنید و بررسی شون کنید میبینید قانون حاکم بر این قبیل زندگی ها همین اصل دوستیه. توی سایر روابط انسانی هم این اصل صادقه. هرجا انسان ها دوستی واقعی می کنند، رنگ و بوی دل انگیزی داره.

بیایید با هم یه پیمان ببندیم؛ هرکی هستیم و هرجا که زندگی میکنیم، دوستی واقعی رو معیار تصمیمات هرلحظه از زندگیمون قرار بدیم و این تفکر اشتباه که از قدیم تو کله ما کردن که دوستی خود به خود شکل میگیره رو فراموش کنیم. ممکنه زندگی برخی افراد اونقدر سطحی باشه که این مسأله در بی کیفیتی زندگی شون تأثیر بیشتری نداشته باشه، ولی ما انسانیم و لایق بهترین ها.

... اما؛

با همه این حرف ها، وقتی چشمتون رو از روی این نوشته برمیدارید باز هم میبینید که اطراف ما متأسفانه از خیلی چیزها فقط ژست اش هست؛ ژست شاد بودن، ژست خوشبخت بودن، ژست راضی بودن، ژست دوست بودن، ژست ثروتمند بودن، ژست عالم بودن، ژست بافرهنگ بودن و حتی ژست عاشق بودن! خدا هممون رو از این ژست های پوشالی در امون بداره؛ آمین.

 

دعاهاتون مستجاب.

[ چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ شــیـر طـلایـی ]
........ یادداشت های قدیمی‌تر >>

دربــاره شــیـر طـلایــی

«محل تولد، زندگی و کار: شیراز» . «محل تحصیل: تهران» . «سطح تحصیلات: دکترای تخصصی» . «متولد: 24 آبان» . «استراتژی زندگی: خواستن توانستن است + Live to Love» .
طــاقـچـه
RSS Feed




تماس با شیر طلایی